هزارویک شبم

شب های انتظار

شبهای مردن

شب های بی انتظار صبح

 

زندكي راقصه نكنيم

قصه

ماجراي ديروز

وفرداي ماست

قصه ي من

حكايت ديروز وفرداي شما

نيست

قصه ي من

ماجراي امروز ماست

كاويدن لحظه ها وثانيه

بودن درحال ما

من قصه نقل ندارم

هزارو يكشب بي زمان شد

=زندكي-زمان

بيوستن به كل جهان هستي

بدون قالب

بخوانيد اين قصه نيست

سال نو مبارک

قصه نقل دارد

 اینک شهرزاد این دیار

هزارو یک شب قصه ،نقل دارد

تورابارها خوانده اند

مرا یکشب هم نشنیده اند

آسمان شهر ما آماسیده

غصه داردازقصه های مانده بغض گلو

الماس نگاهش هزارویک شب  قصه را وانهاد

پلک هایش سپیده را تاب آورد تاآفتاب نگاهش درخشید

اما قصه هایش آفتاب را تاپایان پایید ناگفته ، همخانه خورشید ماند

آی شهرزاد قصه گوی گذشته های دیر

قصه ی هزارو یک شب نگفته ما،تو بشنو