درس۲
رسنم واشکبوس
ـ جنگجوي شجاعي كه نام و اشكبوس بود ، مانند طبل بزرگي فرياد كشيد .
ـ آمد كه با ايرانيان بجنگد و همرزم و حريف خود را به زمين بزند ، شكست بدهد و بكشد 3
ـ رهام ( پسرگودرز ) در حالي كه كلاه جنگي و لباس مخصوص جنگ پوشيده بود ، سريع رفت و گرد و خاك ميدان جنگ به ابرها رسيد .4
ـ رهام با اشكبوس به مبارزه پرداخت ( درگير شد ) و از هر دو سپاه ( براي تشويق آنها ) صداي شيپور و طبل بلند شد . 5
ـ اشكبوس گرز سنگين خود را به دست گرفت و زمين براي تحمل سنگيني آن مثل آهن سخت و آسمان ( به خاطر بزرگي يا در اثر گرد و غبار ) تيره و تار شد .( آسمان پر از گرد و خاك شد )
6 ـ رهام گرز سنگين خود را بركشيد ( بيرون كشيد ) و دست دو پهلوان از جنگ با گرزها خسته شد . 7
ـ وقتي رهام از جنگ با اشكبوس كشاني درمانده و ملول شد ، از او روبرگرداند و به طرف كوه رفت ( فرار كرد )
8 ـ توس ( فرمانده سپاه ) از مركز سپاه خشمگين شد ، اسبش را به حركت درآورد تا پيش اشكبوس ( براي جنگيدن ) برود .
9 ـ رستم خشمگين شد و به توس گفت كه : رهام اهل بزم وبادهخواري است و اهل جنگ و مبارزه نيس
ـ10 تو سپاه ( مركز سپاه ) را منظم نگهدار . من اكنون پياده مي جنگم
. * 11 ـ ( رستم ) كمان آماده و به زه بسته شدهي خود را به بازويش انداخت و چند تير را هم به كمربندش گذاشت .12
ـ فرياد زد كه اي اي مرد جنگجو، حريفت آمد فرار نكن ، بايست .
13 ـ اشكبوس خنديد و تعجب كرد ، افسار اسبش را كشيد و ايستاد و رستم را صدا كرد .
14 ـ در حالي كه ميخنديد ( مسخره ميكرد ) گفت كه نامت چيست ؟ چه كسي براي پيكر بيسر و كشته شده ات گريه خواهد كرد ؟! 15 ـ رستم چنين پاسخش را داد : چرا نامم را ميپرسي ؛ زيرا پس از اين ديگر خوشي نخواهي ديد ( دنيا را به كامت تلخ مي كنم ) 16 ـ مادرم نام مرا « مرگِ تو » گذاشت و روزگار هم مرا پتك كلاهخود و سر تو قرار داده است
! 17 ـ اشكبوس به او گفت : بدون اسب آمده اي و فوري خود را به كشتن خواهي داد .
18 ـ رستم چنين به پاسخ داد : اي مرد جنگجو ي خشمگين ِ بيفايده ....( موقوف المعاني با بيت بعد )
19 ـ آيا تا به حال نديدي كه پياده اي بجنگد و زورگويان را بكشد و نابود سازد ؟ ( مسلماً ديدي
) 20 ـ آيا در شهر تو شير و نهنگ و پلنگ ، سواره به جنگ مي روند ؟ ( مسلماً نميروند
) 21 ـ هماكنون ،اي سوارجنگجو ، پياده جنگين را به تو ياد ميدهم ( يا در حالي كه پياده هستم ، جنگيدن را به تو ميآموزم ) 22 ـ مرا توس به اين خاطر به جنگ فرستاده است تا اسب اشكبوس را از او بگيرم .
23 ـ اشكبوس هم مانند من پياده شود و حاضران به او بخندند و مسخره اش كنند .
24 ـ يك رزمندهي پياده بهتر از پانصد سوار جنگجويي مثل توست ، قسم به اين روز و قسم به كار ميدان جنگ .
25 ـ اشكبوس به او گفت ك با تو سلاحي غير از مسخره كردن و شوخي ( غير جدي بودن ) نميبينم . 26
ـ رستم به او گفت : تير و كمان مرا ( اسلحهام را ) ببين ، زيرا هماكنون خواهي مرد ( با تير و كمان من خواهي مرد ) 27
ـ رستم وقتي ديد كه كه خيلي به اسب عزيزش افتخار مي كند ، كمانش را آماده كرد و كشيد
28 ـ يك تير به پهلوي( سينه ) اسب اشكبوس زد و اسب از بالا به زمين افتاد و مرد
. 29 ـ رستم خنديد و با صداي بلند گفت : اكنون پيش جفت و همراه عزيزت بنشين ( و براي او عزاداري كن .)
30 ـ شايسته است كه لحظه اي جنگيدن را رها كني و سرش را به آغوش بگيري و برايش عزاداري كني و كمي هم استراحت كني . 31 ـ اشكبوس فوري كمانش را آماده كرد و به زه بست و در حالي كه ميلرزيد و چهرهاش از ترس زرد شده بود ..... (موقوف المعاني با بيت بعد
)32 ـ آنگاه رستم را تيرباران كرد . رستم به او گفت : بيهوده ....( موقوف المعاني با بيت بعد
) 33 ـ جسمت را خسته ميكني و دو بازو و جان بدخواه و ناپاكت را ميآزاري
. 34 ـ رستم دست به كمربند خود برد و يكچوبه تير از جنس چوب خدنگ انتخاب كرد
.35 ـ يك تيري كه نوك آن سخت برنده و شفاف و صيقلي و مانند آب براق بود و به انتهاي آن چهار عدد پر عقاب بسته بود
. 36 ـ رستم كمان را در دست گرفت و تير از جنس چوب خدنگ را در شست گذاشت و آمادهي پرتاب كرد
.37 ـ رستم براي پرتاب تير ، دست راست را خم و دست چپ را كه كمان در آن بود راست و مستقيم كرد ؛ آنگاه از كماني كه از جنس شاخ گوزن شهر چاچ بود ، فرياد بلند شد .
38 ـ وقتي كه دهانهي تير ( انتهاي تير ) به كنار گوش رستم نزديك شد ، از كماني كه از شاخ گوزن بود ، فريادي بلند شد
. 39 ـ زماني كه ( به محض اين كه ) تير از دست رستم جدا شد ، از مهرهي پشت اشكبوس عبور كرد
. 40 ـ ( رستم ) تير را به سينهي اشكبوس زد و آسمان هم از رستم را تحسين كرد و دستش را بوسيد
. 41 ـ حكم كلي الهي ( قضا ) گفت كه اي اشكبوس تير را بگير و تقدير الهي گفت كه اي رستم بزن ، آسمان و ماه هم رستم را تحسين كردند . ( به او آفرين گفتند .
) 42 ـ اشكبوس در همان لحظه و فوري جان داد و مرد ؛ طوري شد كه گويي اصلاً از مادر زاده نشده بود
درس۳
جمله حیدری
1. پهلوانان میدان منتظر بودند تا ببینند اوّل چه کسی آمادهی جنگ میشود.
2. که ناگهان عمروبن عبدودِ جنگجو، اسبش را تاخت و شتابان به طرف آنها آمد.
3. وقتیکه عمرو مثل کوهی آهنین به میدان جنگ آمدتمام میدان جنگ برای تحمّل ضربات او مثل کوه
فولادی شد.
4. به طرف دشت آمد و نفس عمیقی کشید ، سپس ایستاد و مبارز طلبید.
5. حضرت محمّد به چهرهی مسلمانان نگاهکرد.
6. همه از ترس سرشان را به پایین انداختهبودند و هیچکس هوس جنگیدن با عمرو را نداشت.
7. به جز حضرت علی که خواهان جنگ با عمرو بود.
8 .[ حضرت علی ] برای گرفتن اجازه نزد حضرت محمّد رفت و از او اجازه خواست امّا پیامبر به او اجازه
نداد .
9. عمرو به طرف حضرت علی ـکه مثل شیر خشمگینی بود ـ رفت و حضرت علی در مقابلش ایستاد.
10. با دشمنی به سوی هم تاختند و جای هیچ آشتیای باقی نگذاشتند.
11. رنگ آسمان از ترس جنگ این دو نفر ، پرید.( ترسید ) بله جنگ شیر و پلنگ ترسناک است .
12. ابتدا عمرو بخت برگشته ، دستهایش را مثل شاخههای درخت ، بلندکرد.
13. حضرت علی سپر را روی سرش گرفت و عمرو شمشیرش را به سوی او بلندکرد.
14. [ عمرو ] پاهایش را محکم روی زمین جایگیرکرد و از عصبانیّت دندانهایش را به هم میفشرد.
15. وقتیکه به آرزویشان نرسیدند، دوباره از دوطرف به هم حملهکردند.
16. میدان جنگی را بهوجودآوردند که هیچکس تا آنزمان چنین چیزی ندیده بود.
17. از بس در آن میدان جنگ، گرد و خاک بلند شده بود، هیچکدام از دوپهلوان دیده نمیشدند.
18. زرههایشان تکّهتکّه شد و لباس هایشان پارهپاره ، و سر و صورت هر دو پهلوان ، پر از گرد و خاک بود.
19. به این شیوه آن دو جنگجوی ماهر، هفتاد نیزه به سوی یکدیگر پرتابکردند.
20. حضرت علی که جانشین پیغمبر و نهنگ قدرت الهی است ،
21. چنان با عصبانیّت به عمرو نگاهکرد که کار عمرو با همان نگاه تمام شد.
22. سپس حضرت علی ، دستش را بالا برد و آمادهی بریدن سر عمرو شد.
23. حضرت علی با نام خدا با شمشیرش به دشمن ضربه زد .
24. وقتی که حضرت علی به دشمن ضربه زد شیطان از ناراحتی دودستی بر سر خود کوبید .
25. کافران در هندوستان ترسیدند و بتخانهها در فرنگ به لرزه افتادند.
26. حضرت علی شمشیر را بر گردن او زد و جسم بیسرش را به زمین انداخت.
27. همینکه لبهی شمشیر به گردن عمرو رسید سر عمرو صد قدم آن طرفتر پرتاب شد.