درس سوم(کاوه ی دادخواه ).. ( تزلزل در حکومت جمشید )...............................

1- هنگامیکه جمشید ادعای خدایی کرد ،شکست و تیره روزی به او روی کرد وپادشاهی اش بی رونق شد .

2- آن سخنگوی دانا و اندیشمند چه خوش گفت که : هنگامی که به بزرگی و پادشاهی رسیدی در بندگی واطاعت از خدا بکوش .

3- هر که نسبت به خداوند ناسپاسی کند ؛موجبات ترس و هراس از هر سو به او رو میکند.

4- زمانه بر جمشید تیره و تار شد و شکوه و تأیید الهی ِ او رو به کاستی گذاشت.

( اوضاع جامعه همزمان با حکومت ضحاک ).............................................

5- رسم و آئین انسانهای دانا از میان رفت و دیو سیرتان به قدرت و شهرت رسیدند.

6- هنر و دانش بی ارزش شد ،خرافات و امور بی پایه واساس ارزشمند شد ، راستی پنهان شد و فتنه و بدی روی کار آمد.

7- انسانهای شیطان صفت و بد کار با بدی خود بر همه مسلط شدند و از خوبی پنهانی و مخفیانه سخن گفته می شد.

8- ضحاک جز آموختن و ترویج بدی نمی دانست و جز کشتن و چپاول و نابودی .

 

................( اعتراض کاوه در دربار ضحاک )...................................................

9- در آن لحظه ناگهان فریاد کاوه ی دادخواه از دربار پادشاه بلند شد.

10- کاوه ی ستمدیده را به نزد ضحاک فراخواندند و او را در کنار بزرگان نشاندند.

11- ضحاک با خشم و ناراحتی به کاوه گفت ، بگو ببینم از چه کسی ستم دیدی؟

12- کاوه فریاد برآورد و از شدت اندوه بر سر خود کوفت و گفت که ای شاه من کاوه ی دادخواهَ م .

13- آهنگری بی آزارم که از سوی شاه آتش ِ ستم بر سر من می بارد .(به من ظلم می شود.

14- اگر تو شاه هستی یا پیکری چون اژدها داری باید در این موضوع قضاوت کنی .

15- اگر تو پادشاه عالم هستی چرا رنج و سختی آن تنها برای ماست ؟

16- باید به من "حساب پس بدهی " به گونه ای که مردم جهان همه شگفت زده شوند .

17- شاید از این حساب پس دادنِ تو روشن شود که چگونه شد که (باز هم ) نوبت به کشتن فرزندِ من رسید .

18- و اینکه ( چرا ) در هر مجلسی مغز فرزندان مرا باید به مارانت بدهی !

 

............... (مقدمات قیام کاوه )...............................................................

19- هنگامی که کاوه استشهاد نامه را خواند فوراً به سوی بزرگان کشور ضحاک رو کرد.

20- فریاد زد که ای یاریگران شیطان (ضحاک ) که از خداوند ِ جهان نمی ترسید.

21- شما همه با این کارتان به سوی جهنم و عذاب خداوند می روید ؛ چرا که تسلیم ضحاک شده اید .

22- من به این استشهاد نامه گواهی نمی دهم و هیچگاه از پادشاه نمی ترسم.

23- کاوه فریاد زد و در حالیکه از شدت خشم و اندوه می لرزید از جای بلند شد ؛ استشهاد نامه را پاره و لگد کوب کرد.

24- از دربار با فریاد و خروش وارد کوچه شد ، در حالیکه فرزند عزیز او پیشاپیش اومی رفت.

 

..............................(قیام کاوه )...........................................................

25- هنگامیکه کاوه از دربار بیرون آمد همه ی اهل بازار در اطراف او جمع شدند .

26- خروش برآورد و فریاد می زد و همه ی مردم را به سوی عدل و داد فرا می خواند.

27- از آن چرم که آهنگران هنگام ضربه زدن با پتک به آهن روی پای خود می اندازند ؛همان را کاوه برسر نیزه کرد و همان زمان در بازار انقلابی برپای شد.

28- کاوه در حالیکه نیزه را به دست داشت می رفت و خروش برمی آورد که :ای افراد نامدار خداپرست ؛

29- کسی که آرزوی پادشاهی فریدون را دارد خود را ااز اطاعت ضحاک خارج می کند.

30- قیام کنید زیرا بزرگ وپادشاه ما شیطان است و با همه ی وجود دشمن خداست.

31- به وسیله ی آن چرم ِبی ارزش و کم بها ، دوست از دشمن شناخته شد.

32- آن مرد پهلوان (کاوه) پیشاپیش مردم می رفت و سپاهی عظیم اطراف او جمع شده بودند.

33- کاوه خود می دانست که مخفیگاه فریدون کجاست ،حرکت کرد و یک راست به سوی پناهگاه او رفت .

.........................(قیام مردم )................................................................

34- بر هر درو بامی مردم شهر،هرکه بهره و تجربه ای در جنگ داشت ، حضور داشتند .

35- از دیوارها خشت و از بام ها سنگ پرتاب می کردند و در کوچه ها شمشیر و تیر

36- مانند قطرات درشت و سریع باران از ابر سیاه می بارید بطوریکه جایی برای کسی در روی زمین نبود /کسی آرام و قرار نداشت.

37- در شهر همه ی جوانان ،همچنین پیرانی که تجربه ای در جنگ داشتند ؛

38- به لشکر فریدون پیوستند و خود را از مکرو حیله ی ضحاک رهاکردند.

************************************* خود آزمایی ، ص :21

1- ستایش آزادگی ،مبارزه با ستم ، عدالت خواهی

2- مردمی بودن و قیام در برابر حاکمان ستمگر

3- زیرا خودبینی و ناسپاسی چون تاریکی برجمشید چیره شد و تأیید الهی از او دور شد.

4- خویهای اهریمنی و بیداد

5- دو نفر در نقش خوالیگر( آشپز) به آشپزخانه ی شاه راه پیداکردند وهر روزبا آمیختن مغز گوسفند با مغزیک نفر ،یک جوان را نجات میدادند.

6- حضرت ابراهیم (ع) 7- ضحاک 8- "جای سوزن انداختن نبود"

9- کتابی درخور حیثیت انسان ،یعنی مردمی که درراه آزادگی و شرافت مبارزه کرده اند و اگر پیروز شوند یا شکست بخورند با مرگشان آرزوی دادگری ،مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند.